وقتی تو تاب شنیدن نداری و دیگری دیگر تاب نگفتن.
تو حوصلهی گیربکس و صفحه کلاژ و افسر بیانصاف و پنجاه تومان کم و زیاد کرایه را نداری، خیال میکنی با خودت که مردم دارند میمیرند از بیداد و گرسنگی، تو داری میمیری از اضطرابها و چهکنمهات، که چه جای این چیزهای پیشپاافتاده، اما رانندهههی پیر خسته، هجده ساعت از روزش، زندگیاش، همینهاست.
حالا برای خودت مثال بزن، از پدر و مادرت، دوستت، بچهات، همکارت... هر کس که تو را، حتی برای لحظهای، پناه میداند.
* از یادآوریهاست، برای خود بیتابم البته، آدم گاهی مینویسد که خجالت بکشد.