تبليغاتX
لحظه - زین پس من و دل‌شکستگی بر در دوست..

آدم باید به یک جاهایی، به یک بزنگاه‌هایی نرسد. جاهایی که اتفاقا در دسترس هستند، و رسیدن به‌شان آسان‌تر است تا نرسیدن.

مثلا؟ مثلا آدم نباید برسد به جایی که "دلش بیاید" جواب ندهد به دوستش، به هوای این‌که دلگیر است ازش، یا مثلا میانه‌ی حرف زدن بگذارد و برود، چون این شکلی ساخته شده که طاقت بحث و صدای بلند ندارد و باید برود نفس بگیرد کمی تا خشم و سرخوردگی را لجام بزند و برگردد، یا اصلا به این دلیل ساده که از بچگی قهرخورش ملس بوده.

یا مثلا مقابله به مثل کند، آخرش هم یک "دیدی؟" اضافه کند به حرف‌ها و کارهایش تا مطمئن شود دوستش، یارش، عزیزش، خوب فهمیده و عبرت گرفته که تا به حال چه می‌کرده، چون دیگر خودش طعم تلخش را چشیده.

یا کاری کند، مثلا بگذارد برود، نباشد، یا هر چیزی شبیه به این، به بهانه‌ی این که رابطه را، آن آدم نازنینش را امتحان کند، به هوای این‌که راه دیگری برای دانستن این که کجا ایستاده ندارد.

رسیدن به این جاها آسان است، جواب ندادن، قهر کردن، رها کردن و رفتن، تلافی، امتحان کردن و بعدش پاسخ تلخ یا شیرین گرفتن، خیلی آسان‌تر از تلخی را تاب آوردن و جواب دادن، ماندن میان میدان و با حرف زدن و تلاش برای فهمیدن دیگری آرام گرفتن، رنجیدگی را گفتن، ماندن و و روراست پرسیدن است.

می‌دانم که می‌گویی گاهی راهی نمی‌ماند برای آدم، گاهی آدم خسته است، و دلش می‌خواد سر جایش، یا یک قدم عقب‌تر بایستد تا دیگری قدم بردارد، نزدیک‌تر شود، که هزار بار گفته‌ام که آدم گاهی دلش می‌خواهد گم شود تا پیدا شود باز، می‌دانم که می‌گویی گاهی اصلا باید به چنین جاهایی رسید، و چه کسی می‌داند، شاید بعدش پختگی باشد، یا شناخت، یا یک چشم‌انداز تازه، می‌دانم، حرفی ندارم هم، فقط، یک وقت‌هایی می‌نشینم به حساب کردن آدم‌هایی که هنوز در دایره‌ی "دلم نمیاد"هایم می‌گنجند و بعد، می‌بینم کم‌اند، به انگشت‌های دو دست نمی‌رسند.

یک وقت‌هایی، می‌بینم که تلخی رسیدن به این بزنگاه‌ها، مثل داغ زخم، مثل کتکی که آدم می‌خورد از بزرگتری و تا خیلی سال بعد دلش با او صاف نمی‌شود، مثل منگی سوزناک یک سیلی، مانده با من، و لابد با کسی که برایش صبر نکرده‌ام، نمانده‌ام، طاقت نیاورده‌ام.

برای کسی که "دلم آمده" جوابش ندهم، امتحانش کنم، رهایش کنم...

 

+  یکشنبه 1388/09/01 10:59 AM    |