تبليغاتX
لحظه - .

دل‌خوشی امشب سرخ بود، براق، کمی هم قهوه‌ای تیره، با دانه‌های ریزِ رنگِ نخود؛ وقتی شانه‌ها را بالا کشیده بودم از سوز سردِ "گداکُش" آخرین شب آبان، شال آبی عزیز را هم پیچیده‌ بودم دور گردن، و از بین بی‌شمار آدم‌های پیاده‌رو و صف تاکسی و اتوبوس، از بین خط نگهدارها که مسیرشان را هوار می‌کشیدند و دو سه تا دستفروش و کارت‌پخش‌کن همیشگی اول ملاصدرا، چراغ روشن کوچکی دیدم سر خیابان پردیس، چرخ‌دستی لبو و باقالی گل‌پرافشان، و دستم را قدر دو سه تا نفس گرفتم به بخارش، شاید که دلم گرم، دلم خوش شود.

 

+  شنبه 1388/08/30 9:7 PM    |