اینجوری بوده که توی مثل خودم دقیقه نودی، همینجوری تندتند دست کردی و از یک جایی کیسهای برداشتی و هدیهات را گذاشتی توش.
اینجوریست که من حالا نمیدانم با این کیسهی معمولی سفید که هیچ نقشی ندارد، هیچ شکلی، جز یاد لحظهای که "تو" برداشتیش، لحظهای که دادیش بهم، لحظهای که باز کردم و هدیهات را درآوردم و دیدم و کیف کردم و لبخند تو، چه کنم. نه دل دارم دورش بریزم، نه دیگر جایی دارم که این جور چیزهای خلخلکی را نگه دارم.
اینجوریست که من آخر میان این همه چیزهای بیاهمیتِ بااهمیت، غرق میشوم میروم پی کارم.