همین جوری که میخواند خوب است، با همین صداهای مزاحم اطراف، صدای حرف زدن آن چند زن، و صدای دستها و سوتها و جیغها که ذوقزدهاند و مهم نیست برایشان که تا آخر آهنگ باید صبر کرد.
همینجوری که میخواند خوب است و همین کلمات ساده که وزنشان یک جاهایی درست درنمیآید، همین که میگوید "همین حالا، که تب کردم" و میشود فهمید که این "حالا" یعنی چه، یعنی چهقدر، چهقدر "حالا"ی آدم کم است، کوتاه است، چهقدر اصلا همه چیز یک جور خری بیانصافیست.
...
ببین، اینجوریست که من این روزها هی جمعه میشوم، به ساعت عصر و سرخوشی، به ساعتی که نگاش نکردم از بس که سرم گرم و دلم خوش بود، و هی دوشنبه میشوم، به ساعت ماندن میان یک میدان غریبه و آدمهای رنگرنگی و شاد، به ساعتی که از بس نمیدانستم حالا چه باید بکنم، کجا باید بروم، نگاش نکردم که بدانم چند است، نفهمیدم یعنی، که کدام ساعت بود آن ساعت ِ آنشکلی ماندنام، جا ماندنام، ساعت تمام شدن "حالا".
اینجوریست که انگار هی تب میکنم، هی گر میگیرم، و هی خنک میشوم، آرام میگیرم و باز، از سر.
...
اجازه بده که با کلمات بازی کنم: گاهی آدم "الف" کم میآورد.
از الف قامت دوست، که نیست، یا الف قامت خود آدم که گاهی، دیگر نمیتواند راست بماند، دیگر تحمل ندارد.
آدم گاهی الف کم میآورد، از "تاب"، تا "تب".