تبليغاتX
لحظه - در سينه دارم ياد او، يا بر زبانم می‌رود

اگر از من بپرسی که از تمام گفت‌وگوها و سکانس‌های دل‌نشین "پیش از طلوع" کجا را بیشتر دوست دارم، برایت می‌گویم که صحنه‌های آخر فیلم را، که در سکوت، تک به تک همان جاهایی را تماشا می‌کنیم که جس و سلین در آن یک شبانه‌روز جادویی با هم از آن‌ها گذشتند.

و آن نیمکت توی آن کوچه‌ی تنگ را که شب پیش، گرمای تن عاشق و مردد و باز سرخوش آن‌ها را با خود داشت و حالا توی صبحی سرد، با آن باد بی‌پیر که با یک بطری خالی بازی می‌کرد، آن‌جور تنها بود.

بیچاره اتاق‌ها، صندلی‌ها و تخت‌ها، پنجره‌ها، چارچوب‌ها و راه‌روها، دستگیره‌های در، سنگفرش‌ها و درخت‌ها، چه دل تنگی دارند. چه طفلکی‌اند، از این همه حضور که ازشان می‌گذرد، و نقش این همه یاد، که در خاطرشان می‌ماند.

...

و چه خوشبخت بودند جس و سلین، که یکی نماند تا دیگری برود، تا خود به چشم خویشتن، ببینند که جان‌شان می‌رود.

که با هم، از هم رفتند.

...

بلدی که "دوباره، همان خیابان‌ها" یعنی چه؟ آن هم برای کسی که سال‌هاست حتی دل نداشته برود دیدن خانه‌ی قبلی، که هر بار که به ناچار از آن محله گذشته، سرش را گرم یک کوچه و خیابان دیگر کرده، و افسار نگاه گریزان را گرفته که نرود آن‌جا که نباید؟

می‌دانی آدم چه‌طور بلد می‌شود در خداحافظ‌های ساده‌ی "به امید دیدار"دار روزانه‌، هر بار، آن وداع آخر را تکرار کند توی دلش؟ توی آن دستی که تا لحظه‌ی آخر بالا می‌ماند، گردنی که کشیده می‌شود به سویی، نگاهی که تا جایی که می‌تواند خیره می‌ماند به راه؟

بلدی این تردید همیشگی را که شاید زود دستش را آورده باشد پایین، شاید زود نگاه برگرفته باشد، شاید "او" شانه‌هایش را دیده که برگشته، شاید اول "او"، تنها مانده؟

 

 

 

 

* از آن جور آدم‌هام که طاقت ندارم آن کسی باشم که اول "رفته". حالا این نشانه‌ی خود را یا دیگری را بیشتر دوست داشتن است، نمی‌دانم.

اصلا کی می‌داند وقتی دیگری را دوست داریم، او را دوست داریم، یا خودمان را در کنار او؟ هان؟

 

+  سه شنبه 1388/07/14 4:13 PM    |