
همه جا میتوانم پیداش کنم.
وقتی میگویی یه لحظه گوشی و من صدایت را میشنوم که با دیگرانی حرف میزنی که به تو نزدیکترند تا من، در فاصلهای که هیچ سیمی و هیچ بیسیمی برای رساندن صداتان لازم نیست، وقتی چند بار علامت سوال میفرستم و buzz نمیفرستم که دل آدم را هری میریزاند، انگار شانههای یکی را که توی جمع، رفته توی خلوت خودش، محکم، مزاحم٬ بیرحم، تکان بدهی.
وقتی میان جمع من و تو، خیره شدهای به نامعلوم و هی صدایت میکنم، هی دست تکان میدهم جلوی چشمهات، و نمیبینیام.
وقتی چند روزی پیدات نمیشود، وقتی جواب تلفن نمیدهی، جواب نامه را هم، و میدانم قرار دیدار طلبیدن هم حماقت است، نافهمیست.
وقتی نگرانی را باید بگذارم پشت رعایت، پشت فهمیدن، و سخت است این، سخت است.
...
میدانی*، فکر کردم که همه جا، همهی همه جا میشود پیداش کنم، این "وقفه" را، که اولها خیال میکردم فقط محصول فاصله است و حالا دیگر چنین خیالی نمیکنم.
فقط، اینکه این وقفهها خبر از فاصله بدهند، فاصلهای که پهناورتر، بعیدتر، بیانصافتر از گمان توست، خب، لعنتی، این هم خیـــلی سخت است.
* با نوشته اگر بیرحم باشی، باید آن "میدانی" را برداری. حشو است، اضافی است.
اما بیرحم نیستم من، گیرم که به خاطرش، به دلایل کامل نبودن نوشته یکی اضافه شود، شبیه همهی امتیازهایی که به خاطر بیرحم نبودن باید از دست بدهد آدم.
"میدانی"، یعنی که اینها خطاب به توست، برای توست. این انسانیترش میکند، و برای من، و کسی چه میداند، شاید برای تو هم ماندگارترش.
** عکس از اینجاست.