تبليغاتX
لحظه - .

یک جایی در فیلم Savior، که من خیلی دوست دارم‌ش، مرد، نوزادی را به آغوش کشیده و از شکاف کلبه زل زده به بیرون، جایی که مادر بچه و یک عالمه آدم بی‌گناه دیگر را چند تا شبه‌نظامی صرب، یا نمی‌دانم کروات یا شاید هم مسلمان -یادم نیست و چه فرق می‌کند؟- می‌کشند.

بچه گریه می‌کند و سردسته‌ی قاتل‌ها می‌شنود، می‌آید به طرف کلبه، مرد محکم دهان بچه را می‌گیرد که صداش درنیاید، و نمی‌دانم از کجا گربه‌ای از کلبه بیرون می‌پرد و قاتل به خیال این‌که صدا از گربه بوده، رها می‌کند و می‌رود.

شبه‌نظامی‌ها می‌روند و مرد دستش را از روی دهان بچه برمی‌دارد. و وحشت‌زده می‌بیند که بچه کبود شده، نفس نمی‌کشد.

چه‌قدر می‌گذرد تا تلاش‌های دستپاچه و نومیدانه‌ی مرد نتیجه بدهد، تا نفس بچه برگردد؟ نمی‌دانم، چند دقیقه، شاید هم چند هزار سال.

...

مدت‌هاست که مرد قاتل ایستاده در آستانه‌ی در، مدت‌هاست که جلوی دهان بچه‌، دهان رویایم، امیدم، خودم را گرفته‌ام، که حالا وقت گریه‌اش، خواستن‌ش، فغان‌‌ش نیست.

می‌ترسم که قاتل نرود، یا در بهترین حالت، دیر برود، می‌ترسم که بچه‌ نفس کم بیاورد، که دیگر برنگردد.

 

 

 

* این بخشی از موسیقی همین فیلم است.

+  شنبه 1388/04/20 0:40 AM    |