تبليغاتX
لحظه - بگو به جان مسافر، ز رنج‌ها چونی..

باید که حرف آخری بود، یا چیزی به اسم آخر، به اسم پایان، به نام حجتی که تمام شود، امیدی که به ثمر بنشیند، یا برود پی کارش اصلا، نه که دائم از سر امید نسیمکی بوزد، و به ره‌ش، در همه‌ی خلوت همه‌ی این بیابان‌ها، صحراها، هیچ نارونی نباشد.

می‌خواهم بگویم که آدم کم می‌آورد یک وقتی، یا چه می‌دانم بسیار وقت‌هایی، یک وقتی که خبرهای بد هی پشت هم، هی پشت هم، یک وقتی که آدم‌هاش رفته‌اند به محاق، محاق زندان سکندر یا زندان خودساز و دوست‌ساز و یار دل‌نواز ‌ساز، چه تفاوت می‌کند، یک وقتی که دستش به هیچ جا بند نیست و از کلمه‌ی آینده حالش به هم می‌خورد هم، از بس که حواله‌اش داده‌اند به نامعلوم، به شایدهای بسیار، یک وقتی که خورشید توی آسمان غبار گرفته‌ی شهرش بدجوری سربی‌ست، یک وقتی که دارد توی خیابان راه می‌رود و به آدم‌ها نگاه می‌کند و تکرار می‌کند با خودش که دوست‌شان داری، دوست‌شان داری، همان‌هایند که کنار هم آن همه راه رفتید در سکوت... یک وقتی که راهش را کج می‌کند تا چشم توی چشم آن خانم پیر نشود که توی کوچه‌شان دائم از مردم کمک می‌خواهد، از بس که نمی‌داند، نمی‌تواند بین نیاز و بی‌رحمی‌شان، بین بیچاره‌گی و پدرسوخته‌گی‌شان، بین امیدشان به تو و شبیه به تو، و آن خنده‌ای که به ساده‌گی‌ت می‌کنند شاید، خط بکشد، و می‌بیند که ای وای، باز آدم نیست که، باز بیزار است که، باز دوست ندارد که...

می‌خواهم بگویم که آدم خسته می‌شود به قول یک آقای شاعری، و دلش می‌خواهد اعلام کند که خسته‌ست از سیب، که از درخت جهان می‌افتد، از ماه که عاشق می‌کند، از راه، که به مردمان بسیار می‌رسد.

و استدعا می‌کند از حضار محترم، که صحرا را برایش بیاورند اگر زحمتی نیست، با صندلی دیرسال پدرش.

که کافی‌ست، میهمانی این دنیا کافی‌ست.

 

+  دوشنبه 1388/04/15 3:16 AM    |