قصهی جامی و مرد شیاد، قصهی معروفییه که احتمالن بخشی از معروفیتش رو مدیون منه از بس که هر جا دستم رسیده تعریفش کردم.
داستان اینه که آقای عبدالرحمن جامی مرد عالم و بزرگی به حساب میاومده تو تربت جام، اما مثکه بندهخدا خیلی خوش قیافه و کاریزماتیک نبوده و چندتایی دشمن هم داشته.
دست برقضا یه روزی از یه جایی یه آقای روحانی پیداش میشه که قد و قامت مناسبی داشته و خلاصه مورد خوبی بوده که آدم انتظار کرامت ازش داشته باشه. و مشخصه که کار و بار آقای روحانی جدید سکه میشه و آقای جامی هر روز و هر روز تنهاتر میشه طفلک.
ته و توش که در میاد، آقای جامی میفهمه که این آقاهه همون جور که انتظار میرفت شیاده.
لذا، میاد یه مناظرهی انتخاباتی برگزار میکنه که در حضور مردم درجهی پدرسوختگی آقاهه رو ثابت کنه.
آقای شیاد میگه من از شما یه سوال میپرسم، آقای جامی دامت برکاته، بفرمایین "لا اعلم" ینی چی؟
آقای جامی هم ساده، میگه یعنی نمیدونم.
آقای شیاد میگه هاااان... ببینین مردم، طرف نمیدونه!
گویا چند تا سوال و جواب مشابه دیگه هم مطرح میشه که من بیشتر از این وقت حضار رو نمیگیرم و به این میپردازم که سرآخر آقای جامی بازندهی مناظره میشه و تصمیم میگیره از شهر بره.
روز رفتن، چند تا از مریدان دلسوز میان بدرقهی آقا، میگن این دم آخری، حرفی، توصیهای، وصیتی؟
آقای جامی هم سرشو پایین میندازه و میگه هیچی، فقط اگه بتونین یه تار ریش آقای فلانی رو برام بیارین که منباب تبرک همرام باشه، دعاتون میکنم.
مریدان میرن و یه تار مو میگیرن از حضرت، حضرت هم کلی خوشحال که هه، طرف هم باورش شده.
بعدش که آقای جامی بار سفر برمیبنده، مریدان میگن این آقای جامی با این همه بزرگی و علم و دین، به یه تار موی طرف دلبسته بود، ما چرا نبندیم؟
خلاصه موج سبز ناخودآگاهی راه میافته و همه طالب ریش آقا میشن و به زودی آقاهه بیریش میشه و... آقای با کرامت بیریش مگه داریم؟ نداریم که، لذا آقاهه دمش گذاشته میشه رو کولش و میره تا ریشش دربیاد دوباره، یه جا دیگه رو آباد کنه.
...
خب، نتیجهای نمیخوام بگیرم، فقط میخوام بگم من میترسم.
از این که رشد ریش آقایون خیلی سریعتر از موجهای سبز و آبی و نارنجی ما باشه، از این که همچنان مناظرهها رو آقایون شیادها ببرن، و آقایون جامیها، اگه، اگه جامی باشن، ته تهش بگن "نمیدونم".
من میترسم خیلی، و فکر میکنم اگه "ملت" بازم فرق نذارن بین بد و بدتر، بین دست کم نمایش متانت و وقاحت، شعور و بیشعوری؛ خیلیهامون سرنوشت بیسرزمینیِ آقای جامی رو پیدا میکنیم.