یکجایی راه ما جدا میشود، نه اینکه نباشم برایت یا برایم نباشی، نه... فقط گاهی جاده اندازهی قدمهای یک نفر بیشتر نیست.
گاهی تو شب تنهاییهایت را، روزهای سخت و زمخت و شلوغات را، ساعتهای خالی و ساکت و بیعبورت را میگذرانی، گاهی کوچهی دلشکستنات را تا خانه پیاده میروی، و شانههای من کنار شانههای تو نیست.
میدانم، میدانم...
اما یادت بماند، اگر راههای این زمین، فرصتی که همیشه از ما دریغ میشود و هر چه میجنگیم، باز هم گاهیهای بسیاری برایمان میسازد که جانمان در تجربهی تلخیهایش تنهاست، نگذارند که کنار تو باشم، پشت سرت هستم، نگران قدمهایت.
اگر رد گم نکنی، پا جای ردپایت میگذارم و میرسم به تو، به آنجا که تو هستی.
فقط من را که این همه شتاب میکنم و باز این همه دیر میرسم، ببخش.