میدانی خوبی این ترانه چی هست اصلا؟
موسیقی نرم و دلنشیناش نیست، صدای تازه و شوخ و لحن شمرده و پاکیزهی خوانندهاش نیست، این ویژگی کمیاب متن ترانه هم نیست که جملات بلند و سادهاند و هیچ بندی، جز همان یک جملهی موعود، هیچ تکرار نمیشود.
همهی خوبیش (چه کم میآورد گاهی این "خوب"، حالا هر چه تعداد "واو"ها را اضافه کنی هم) این است که اتفاق اصلی بیرون از ترانه میافتد.
گوشات که کلیشه بسته باشد، خیال میکنی بالاخره یکجایی باید بشنوی که "اما از آن روز که آمدی..." و بعدش شرح همهی آن قصههای عاشقانه، دردهای اشتیاق؛ اما هیچوقت نمیشنوی.
فقط توی راهرویی از کلمات ساده و روزانه، روزنامه و قطار صبح و ساعت خروج و رادیو و غذای چینی و سریال تلویزیون و ساعت خواب، میان آن زندهگی مرتب و آرام و عاقل و بیترس، بیاندوه، هی میروی و میآیی، میروی و میآیی، تا سر آخر یک در میبینی، یک راه خروج، کوچک، تنگ، هزار هزار بار گفته شده و باز نامکرر، باز نامکرر: The Day before you came.
بعد از آن؟ از آن روز که او آمد؟
دیگر خیالات، خودت باید از آن در، از آن رسیدن، آن باز آمدن، گذشتن، ترس و اندوه و باز هم رهایی، بگذری.