تبليغاتX
لحظه - .

من باید بنویسم یک عالمه، در وصف سلکشن موسیقی ساختن برای سفر، برای جاده، برای ماشین.

باید بنویسم که آدم گاهی برای عزیزی سلکشن می‌سازد، گاهی برای یک آقای غولتشن همکار که تا می‌فهمد کار تو به موسیقی "زلف گره زده"، سفارش موسیقی لایت می‌کند و تو تا آخر وقت آن روز عین چی می‌گردی توی آرشیو خودت و آرشیو اتاقت که آقاهه بی‌موسیقی نماند، که یک وقتی عزیزی از همه‌ی موسیقی‌هایی که تو فرستادی برایش، با کیفیت و بی‌کیفیت، خودش سلکشن می‌سازد و اسم تو را هم می‌گذارد روش...

اما فقط دلم می‌خواهد از آن وقت انتخاب آهنگ‌ها بگویم، که به همسفرها فکر می‌کنی اول، و این که توی هر سلکشن، کدام آهنگ را کی دوست دارد. و بعدش که توی راه، می‌رسید به آهنگی و به کنار دستی‌ات می‌گویی، هی، اینو دوست داری! یا هی، این مال توئه ها... و بعد هم معلوم نباشد که او خوش‌تر است یا تو که خوشی‌اش را دیده‌ای.

دلم می‌خواهد از وقتی بگویم که یک موسیقی خاطره‌ی جاده را به خود می‌گیرد. می‌شود شکل یک دشت، شکل یک رود، شکل نور اریب یک بعدازظهر آرام و خلوت جاده‌ی فیروزکوه، شکل خود خود دریا، وقتی از پشت دیوارهای بدریخت برای اولین بار می‌بینی‌ش، شکل همان روستاهای دور میان دشت‌های کوهین، شکل تک‌درخت‌هاش، شکل آن باد وحشی دشت‌های کرمانشاه، شکل گردنه‌‌ی حیران، با آن جنگل‌های انبوه دست نایافتنی، با آن معنای مه‌گرفته‌ی "مرز"، با آن نام محشرش.

دلم می‌خواهد از وقتی بگویم که توی خیابانی، پشت میزت نشسته‌ای، سرت گرم کار دیگری‌ست، جای دیگری سیر می‌کنی، بعد یک دفعه آهنگه، با خاطره‌ای سنگین از کوهی، دشتی، دریایی، از جایی می‌رسد، پخش ماشین، لینک یک وبلاگ، رادیو اصلا، و بعدش برای یک لحظه تو توی جاده‌ای، سفر آمده نشسته در تو، و از تو بازنمی‌گردد که نمی‌گردد.

 

+  یکشنبه 1388/01/09 1:20 PM    |