از بابا میپرسم شما صدای وز وز نمیشنوین؟
میگوید نه.
مامان بعد از اعلام این که او هم نمیشنود، اعلام میکند که این گوشیهای پیشترها موبایل و حالاها امپیفور رسما در حال کر کردن من هستند و بسه دیگه بچه، یه کم به چشم و گوشات رحم کن- اینجا کمی هم کامپیوتر را هم مورد ملاطفت قرار میدهد- و الان جوونی، پس فردا...
بعد من هی گوش چپم را میگیرم، گوش راست را میگیرم، کف دست را روی هر دو تا فشار میدهم و وز وزهه قطع نمیشود. به خودم فحش میدهم که چه معنی دارد که این همه زپرتی شدهام، اه.
...
گاهی فکر میکنم خیابانها را قبل از این چند سال چه جوری بیموسیقی تحمل میکردم؟ بعد باورت میشود که هیچ یادم نمیآید؟ هیچ ها، هیچ.
...
ماشین نشستن بیموسیقی هم غیر قابل تصور شده برایم. اصلا مگر میشود آدم چشماش بیفتد به این همه درخت و ماشین و آدم و ساختمان و تیر برق و زندگی که از کنار آدم میگذرند و موسیقی نباشد؟ حرفها میزنی ها.
...
نشسته بودم صندلی جلو، بعد آهنگه از اینها بود که زیادی فراز و فرود داشت. یک جای خیلی فرازی، آقای راننده یکهو برگشت طرف من، حالا من که نگاهش نمیکردم که، اما حرکت آقاهه که چند بار دیگر به شکل ریتمیک و هماهنگی با آهنگم تکرار شد، آنقدر محسوس بود که من با چشم سوم کنار گوش چپم میدیدمش.
بعد حالا خندهام گرفته، اما نمیتوانم صدایش را کم کنم هم. نتیجه اینکه به طرز نامحسوسی شانه بالا میاندازم و دل میدهم به فراز و فرود موسیقیام.
...
اگر از آنها نباشی که تا احساس کنی موسیقیات زیادی توجه جلب کرده، کماش میکنی، از آنها که صدای زنگ تلفنات یادت رفته از بس که ساکت بوده طفلک، از آنها که از بس در مجاورت سلیقههای متفاوت از خودت بودهای یاد گرفتهای دوستداشتنیهایت را زیاد شریک نشوی با دیگران، یا کسی را آزار ندهی با شنیدن چیزی که نمیپسندد، از آنها که گاهی دلت برای چند ساعت تنهایی مطلق زیر یک سقف تنگ میشود فقط چون دوست داری هیچ چیز نباشد جز موسیقی تازهای که پیدا کردهای، هیچ چیز نباشد جز همهی دنیا که با ریتم موسیقی تازه نفس میکشد... خب، خوش به حال بیقیدی و رهاییات از این بند پس، گرچه به اندازهی من خوشبخت نیستی.
...
موسیقی باید صداش بلند باشد اصلا، وقتی هم که یواش است، باید رویت بشود که بروی از آقای کافهچی بپرسی –یا یک دوست فداکار داشته باشی که این جور وقتها جور تو را بکشد- که این آهنگه که یواش دارد پخش میشود اسمش چی هست، بعد بروی پیداش کنی، بریزی تو امپیفورات و بلند بلند گوش کنی بهش.
...
کامپیوتر را خاموش میکنم و میبینم که هنوز وز وز هست، همان طور که دستم میرود طرف پریز، مثلا دارم کمکم راضی میشوم که از این به بعد ولوم را باید بیاورم پایین یک کم، که تا اتاق تاریک میشود دیگر صدای وز وز نمیآید.
اهه! دوباره چراغ را روشن میکنم، نه، روشن نمیشود.
وز وزهه صدای رشتهی تنگستن* در حال جلز و ولز لامپ اتاق بود پس.
تمامیت، زیبایی مطلق، فریادهای محشر آهنگهای من دیگر در خطر نیست.
لبخند میآید.
* به گمانم همهی این پست را نوشتم که از "تنگستن" استفاده کنم فقط. لاکردار مثل تهمتن میماند اسمش و تازه این همه ظریف و خوشگل هم هست.