تبليغاتX
لحظه -
               آسمان. ساعت هفت و نیم صبح.

صبح، می‌خواستم هفت و نیم بلند شوم خیر سرم و متنی که قرار بود ترجمه‌اش را تمام کنم، تمام کنم! اما ساعت که زنگ زد، سر جایم نشستم، پرده را زدم کنار، توی همان خواب و بیداری، محو آسمان زیبا شدم و با موبایل ازش عکس گرفتم. بعد هم دوباره خوابیدم.

عصر، وقتی یکی از بچه‌ها گفت چقدر آسمان آبی شده، یاد عکسه افتادم! گذاشتمش که ببینید. باوجود کیفیت مزخرف عکس٬ باز هم زیبایی‌اش پیداست.  

 

پ.ن: دوست ندارم پست قبلی را. این زار زار کردن به قول شمالی‌ها را. اما مجبورم که به عنوان آینه دق همین جا نگه‌اش دارم. نمی‌دانم چه شد که نوشتمش و چه شد که گذاشتمش اینجا. چیزی گم نکرده‌ام، فقط، شاید خودم را پیدا نمی‌کنم. دلم می‌خواهد از موقعیتی که در آن هستم رها شوم و کمی آزاد باشم و نمی‌توانم. سخت است توضیحش. و وقتی نتوانی مثل آدم دردت را بگویی، می‌زنی به صحرای کربلا.

 

+  چهارشنبه 1385/10/27 6:40 PM  آذین  |