تبليغاتX
لحظه - .

پیرمرده، که فکر کنم همین پارسال‌ها هم ازش نوشته بودم، هنوز هم گاهی دم در خانه‌شان می‌نشیند. با لباس خانه‌ی یک‌دست سفید، با از این کلاه نمدی، شاید هم بافتنی‌های قدیمی، که توی تک و توک عکس‌های باقی‌مانده از بابابزرگ، دیده‌ام که او هم سرش می‌کرده.

داشتم از روبه‌رویش رد می‌شدم و نگاهم به بادبزن آبی‌اش بود که ما قرمزش را برای مراسم کباب‌پزون به کار می‌بردیم  و فکر کردم یک‌هو که حوصله‌ش سر نمی‌ره ینی؟

نشسته یک جای ثابت، با منظره‌ی ثابت، و اتفاق آن منظره چی هست؟ تک و توک ماشین و عابر و کارگر ساختمانی. بی‌سلام، بی‌کلمه، بی‌مهر.

بعد، منی که اگر یکی از بالا نگاه کندم می‌بیند که این همه تند تند، راه می‌روم و هی همه‌ش مقصد دارم و وقتی مقصد ندارم هم باز پا می‌کشم و این ور و آن‌ور می‌روم، حالا تو بگو نمی‌روم، که فقط می‌چرخم؛ حساب کردم با خودم که بگذار کنار این پیش‌فرض را که لابد آرد بیخته و الک آویخته و این‌ها، تو اصلن شده یک ساعت، این جوری که این آقاهه‌ی غمگین، آرام گرفته، آرام بگیری؟ و نه کتابی، نه موسیقی‌ای، نه فیلمی، نه هیچ‌چیزی؟

شده همین جور یک جا بنشینی و فقط نگاه کنی، بی‌این‌که خواب بروی؟ همه‌ش پیشکش اصلن، شده توی خیابان آن موسیقی لعنتی ِ توی گوشت را جز وقتی راننده‌ی تاکسی با گمان کر بودن‌ات صدایش را برده بالا، خاموش کنی؟

حواسم هست، حواسم هست که دارم روی همه چیز پرده‌ی حریر خوشرنگی می‌کشم. روی همه‌ی دوستی‌ها و سلام‌ها و خدانگهدارها. مثل بچگی‌ها که چشم‌ها را باریک می‌کردم و به دنیا نگاه می‌کردم که چه تار ِخوشگلی می‌شد، و به چراغ‌ها که عین ستاره سوسو می‌زدند.

حواسم هست به زندگی پنهان کلماتم، به این‌که آن پیرمرده، آن آدم‌ها، طاقت بیشتری داشتند لابد، برای تجربه کردن همه‌چیز، بی‌موسیقی، بی‌تصویر، بی‌قصه، بدون آن پرده‌ی دروغ ِ راستِ عزیز، که دوستش دارم چقدر و باز هم، گاهی، فکر می‌کنم، و می‌ترسم که این منم که محبوسش شده‌ام، پیچیده‌ام به‌ش، و چیزها، آدم‌ها، بی‌واسطه، حقیقی، شفاف، جایی آن بیرون، در سکوت، منتظر لمس دست من، لمس نگاه من، مانده‌اند که مانده‌اند که، مانده‌اند.

 

+  یکشنبه 1387/07/21 1:39 AM  آذین  |