تبليغاتX
لحظه - .

می‌دانی، من آخرش، می‌روم توی کلبه‌ای که از دار دنیا، یک صندوق پست دارد، یک دستگاه پخش سی‌دی و دی‌وی‌دی. کتابخانه هم نداشت، نداشت. کتاب‌ها را مثل همین الانش، می‌چینم دور و برم. می‌دانی که من هیچ‌وقت کتاب زیاد نداشتم. اصلا خیلی وقت است که هم کند فیلم می‌بینم، هم سخت کتاب می‌خوانم.

آهان راستی! کلبه‌ام یک راحتی قهوه‌ای سابیده شده و رنگ ‌و رو رفته و یک چارپایه هم دارد. گاهی عصرها، کشان‌کشان می‌برمش کنار پنجره، یا اگر خیلی هوس معاشرت به سرم بزند، در کلبه را باز می‌کنم، می‌گذارمش توی درگاهی، می‌نشینم روش و پاهام را می‌گذارم روی چارپایه. بعدش کتاب می‌خوانم، چرت می‌زنم، پشه‌ها را می‌پرانم، با یکی دو تا همسایه‌ای که رد می‌شوند چاق‌سلامتی می‌کنم، و منتظر آقای پست‌چی می‌مانم که دوشنبه‌ها، طرف‌های شش، شش و نیم سر و کله‌اش پیدا می‌شود.

صدای موتورش که از دورها آمد، تندی بلند می‌شوم، می‌روم از توی کلبه‌ام یک خوردنی قابل خوردن پیدا می‌کنم و آقای پست‌چی که آمد تعارفش می‌کنم. بعد که من اصلا به رویم نیاوردم که منتظرم، و آقای پست‌چی اصلا نفهمید هم، جواب تشکرش را با تعارف‌های همیشه‌گی می‌دهم.

آن‌وقت می‌روم می‌نشینم روی راحتی‌ام، و مثلا کتاب می‌خوانم. آقای پست‌چی هم مثلا دارد از محوطه‌ی جلوی کلبه‌ام می‌رود بیرون، که یک‌دفعه دست می‌برد و از توی کیفش، کیف آبی بزرگ پر از لک و پیس‌اش، که یک بری می‌اندازدش روی دوش، یک بسته درمی‌آورد و همان‌طور که برگشته و به من لبخند شیطنت‌بار می‌زند، می‌گذاردش توی صندوق، درش را هم می‌بندد.

بعد من، که هر دفعه تمرین کرده‌ام که خیر سرم لبخند ملیح خانومانه‌ای بزنم، نیشم تا بناگوشم باز می‌شود و آقاهه هنوز از محوطه بیرون نرفته، عین اسب می‌دوم طرف صندوق.

...

بعضی دوشنبه‌ها، صدای موتور آقای پست‌چی نمی‌آید.

بعضی دوشنبه‌ها آقای پست‌چی از جلوی کلبه‌ام رد می‌شود و برایم دست تکان می‌دهد. آن وقت من مجبورم مثلا لبخند بزنم و همه‌ی خوراکی‌های قابل خوردن را که تند تند آورده‌ام بیرون، به زور قورت بدهم.

این لکه‌های روی بعضی صفحه‌های بعضی کتاب‌ها که پرسیدی، از این‌جاست.

 

+  شنبه 1387/06/09 0:28 AM    |