تبليغاتX
لحظه - .

من اولین ِ تو نیستم.

و آخرین لابد. تنهاترین ِ تو هم نیستم. می‌دانم.

...

هی... این دانستن‌ها گاهی خیلی سنگین‌اند.

گاهی آدم دلش می‌خواهد نداند اصلن.

‌می‌خواهد بیست و پنج ساله باشد، با یک عالمه امید الکی پلکی، با یک عالمه سرخوشی و شیفته‌گی.

می‌خواهد ندانسته، دل داده بر باد، بر هر چه باداباد، دوست بدارد فقط.

می‌خواهد وا بدهد، سر بگذارد روی سینه‌ای، و دنیا آخر شود.

...

و نترسد که دوست داشتن‌اش طوفان باشد و ویران کند هر چه آشیانه‌ی وارفته را.

و نداند، و نترسد که همین باد تند سرخوش‌، چه می‌خورد به سنگ، چه آرام می‌گیرد یک وقتی.

چه ساکن می‌شود همه چیز، و چه اندوهی، چه ملالی.

و گمان کند ابدیتی هست، همیشه‌ای.

...

هی... این دانستن‌ها را من گاهی، هیچ نمی‌خواهم...

 

+  چهارشنبه 1387/06/06 10:1 PM    |