تبليغاتX
لحظه - .

گاهي فكر مي‌كنم چه‌قدر دستم پر است، براي زنده بودن.

فكر مي‌كنم كه چه كلمه‌ها، چه لبخندها، چه لمس‌هاي كوچك دست، چه چيزهاي ريز و ناپيدايي هست براي اين‌كه "باشي" و اين بودن‌ات، رنگ تو را داشته باشد. که نبودن‌ات، دلتنگ كند آدم‌ها را، دلتنگ آن لحظه‌ها كه مي‌سازي، لحظه‌هايي كه تو هستي.

فكر مي‌كنم چه يك جمله‌ي ساده، كه "هي فلاني! اين رنگ چه مي‌آيد به‌ت، چه خوشگل شدي!" مي‌تواند روز آن آدم را رنگي كند. يا يك كامنت تو، كه بعد روزها و روزها از آن مطلب، برگشتي دوباره و برايم نوشته‌اي، و چه دلم را لرزانده‌اي، چه يادم انداختي چه دوستت دارم، يا لينك عكسي را كه مي‌داني دوست دارم، برايم فرستاده‌اي، يا از گل شمعداني محشر سرخ ِ جاني كه ديده‌اي، براي من عكس گرفته‌اي، يا همان موسيقي كه دل‌ات را لرزانده، فرستاده‌اي كه دل من هم برود از دست...

وقت‌هايي هست كه مي‌ترسم. قلبم از شوق پر مي‌شود و مي‌ترسم نتوانم تاب بياورم، نتوانم راه بودن‌ام، زنده بودن‌ام را پيدا كنم. كه قرار است كدام گوشه‌ي سفره‌ی این دنيا را بگيرم. 

وقت‌هايي هست كه اندوه ناتواني كم‌كمك پديدار مي‌شود، وقت‌هايي كه يك ضربه‌ي انگشت كسي، حسي، مي‌تواند پرتم كند ميان پرتگاهي كه شب‌گريه دارد و روزها و روزها پياده راه رفتن‌هاي تلخ.

 آن‌وقت، همين كه يادم بماند، كه اگر حواسم باشد، بودن‌ام چه مي‌تواند رنگ رنگي باشد، آرام مي‌شوم.

گرم و زنده، روشن مي‌شود همه‌ي پياده راه رفتن‌هايم.

 

+  دوشنبه 1387/06/04 8:54 PM    |