بعضی شبها موتور لازم میشود آدم.
نه پیادهروی لازم، نه ماشین راندن لازم، نه حتی باران لازم.
گاهی، باید سوار موتورت شوی و عینهو خود ِ خود رضا موتوری، از همهی خیابانهای خلوت، همهی پنجرههایی که یکییکی خاموش میشوند، همهی الکیخوشهای نصفه شبی، همهی مردها و زنهای تنهای شب، همهی این شهر عجیب که شبها هم دیگر خواب ندارد، از همهی این صبحی که مثل غول خفته انتظارت را میکشد، بگذری.
بگذری.
بگذری.