
بهم نگو که عادت داری توی خیابان دست همراهت را یواشکی، آرام بگیری. نگو که عادت داری بعد از خیابان هم تا چند دقیقه، تا هر جا که بهانهای برای رها کردن نباشد، رهاش نکنی.
نگو که وقت رفتن و دست دادن، آن یکی دستت را همیشه آرام میگذاری روی دستش، و یک بار آرام میزنی روش، و دستش را، روحش را، همهاش را چند لحظه در پناه دستت میگیری.
نگو که این کلمههای محشری که میسازی، همیشهگی تو اند. نگو که با هر کسی که باشی، این همه ظریف و ترد و سرزنده، و نه لوده حرف میزنی.
نگو که وقتی با همهای، درخت را میبینی و خانهی قدیمی را و پرنده را و ماه را و بچهها را.
نگو با همه، همین دیوانهای هستی که با من هستی.
دلم میخواهد خودخواه باشم.
میخواهم خیال کنم که این همیشهی تو نیست، و فقط "گاهی" ِ تو، برای من است.
*عکس از اینجاست.