آدمی را که مثل من دچار درد کتابنخواندگی شده باشد، تنها در یک صورت میشود مجبور به خواندن کرد. مثلا چند روزی باشد که در کتابخانه محل کارتان یک عدد کتاب "بازمانده روز" ایشیگورو به ترجمه نجف خان دریابندری مشاهده کردهباشید ، دلتان دائم قیلیویلی رفته باشد که بردارید و بخوانید (چون با کمال شرمندگی کتابهای معروف بسیاری هست که هنوز نخواندهاید و چند سالی هست که با ذخیره خواندنهای دیوانه وار نوجوانی ارتزاق میکنید!)، بعد آقای صاحب کتاب در جواب درخواست شما برای به امانت گرفتن کتاب، با اکراه به شما قرضش داده باشد ( کتاب را ورق بزند: ببینم مهر و امضای هدیه نداشته باشه، مواظب باشیها و...) و شما هم فوتفوت کنان گذاشته باشیدش در کیف مبارک.
اینجوری میشود که در عرض سه شب میخواندیش که تا در اسرع وقت با کمال افتخار برگردانید به صاحبش.
بازمانده روز، شاید کتاب چندان خوشخوانی نباشد- دستکم تا 70-60 صفحه اول- و شاید لحن سخت و پرطمطراقش در نگاه اول توی ذوق بزند، اما بعد از آشنا شدن با راوی (استیونز، سرپیشخدمت یک خانه بزرگ اشرافی در انگلستان) و عبور از پردهی ضخیمی که خود راوی با آن جدیت گاه مضحکش بر حقیقت کشیده، آنقدر درگیر میشوید که دلتان بخواهد هر چه زودتر پایان ماجرا را بدانید.
البته ماجرای چندانی درکار نیست، استیونز که حالا دیگر عمری از او گذشته، از شش روز مرخصی که ارباب جدید آمریکاییاش به او داده استفاده میکند تا به دیدار میس کنتن برود. خود استیونس میگوید که قصدش از این دیدار، پیشنهاد به میس کنتن برای بازگشت به سرای دارلینگتن(محل خدمت استیونز) است اما خواننده که دور از جناب هالو نیست، میفهمد که از قضا آقای استیونز هم بر خلاف ظاهر بیاحساسش دلی دارد که سالهاست همین جوری دست نخورده نزد میس کنتن مانده.
استیونز در حال طی کردن مسیر دائم به یاد خاطرات و بزنگاههای انگشتشمارش با میسکنتن میافتد، و چنان بیحسرت از آن لحظات یاد میکند، که خواننده شک میکند او واقعا نمیفهمیده که دارد چه را با چه تاق میزند یا همهی اینها تجاهلی از سر شکست است؟
استیونز، پیشخدمت انگلیسی بینقصی است. پدرش هم اینطور بوده. از آن نوع پیشخدمتها که حتماً توی فیلمها دیدهاید: به طور کامل در خدمت ارباب است، وسواس دیوانهکنندهای به انجام درست وظایف، رعایت ادب و مخاطب کردن همه با صیغه جمع دارد و تحت هیچ شرایطی، حتی مرگ پدر و از دست دادن زنی که دوست دارد، حاضر نیست وظایف یک پیشخدمت حرفهای را نادیده بگیرد که خدای نکرده " تشخص حرفهایاش" از دست برود!
اما خوب، در پایان کتاب، ما و احتمالا خود استیونز احساس دیگری داریم. شب زندگی، آنچه از روز باقی مانده، در پیش است و ما برای استیونز و شاید خودمان دل میسوزانیم که چرا روز را از دست دادهایم و در دل آرزو میکنیم که کاش شب، چیز دندانگیری باشد.
گرچه به نظر میرسد که به استیونز دیگر امیدی نیست، اما شاید آنهایی که کتاب را میخوانند و هنوز در نیمکرهی روشن زندگی شان هستند، کمی در اولویتهای زندگیشان تجدید نظر کنند. *
* این هم پیام اخلاقی!