دیدی وقتی یه دفه یکی از آدمای قدیمیت میخواد پررنگتر بشه، تازه بشه، چهطوری بیاختیار میری از توی آرشیو خاکگرفتهت، اولین برخوردها، تک و توک خاطرههای مشترک رو پیدا میکنی، فوت میکنی خاکشون رو، یکی دو تا سرفه میکنی، تو دست میچرخونیشون و از یه طرف دیگه نگاشون میکنی؟
دیدی یهو چهجوری یه آهاااان میگی تو دلت، یهو چه لبخند میاد، از اون لبخندها که تو جیب بغل شلوارشون خیال خوش و امید دارن، و تو جیب عقب به زور یه عالمه تردید و نگرانی چپوندن؟
دیدی این اتفاقها، این نزدیکشدنها چه حس دوگانه، بلکم چندگانهی عجیب و غریبی دارن؟
دیدی انگار نه فقط اون آدم، که خودت رو هم دوباره از نو نگاه میکنی؟ به عکسالعملهای سادهی اون موقع خودت فکر میکنی و بیاینکه واقعن دلت بخواد، چه ته دلت شاد میشی از اینکه، اون چیزی که واقعن بودی اون آدم رو جذب کرده، نه اون چیزی که میخواستی باشی؟
...
دیدی با این که تجربهی خوبی نداری از این "یهویی"ها، بازم دل میبندی به اتفاق تازه، روز تازه؟
...
دیدی با این که کتابای زیادی خوندی، فیلمای زیادی دیدی، که آدمهاش بارها و بارها دوست پیدا میکنن، بارها و بارها تنها میشن، میخندن، غصه میخورن، میرن رو پل که خودکشی کنن، فرداش بازو تو بازوی کسی رو همون پل قدم میزنن، دیدی با وجود دونستن همهی اینا، اصن باور نمیکنی که راه درازی در پیشه؟
دیدی چهقدر و چهقدر از خودت، از اندازهی باری که بلدی به دوش بکشی، از اندازهی قلبت، امیدت، هیچی نمیدونی؟