کفشهاشان را نگاه میکنم. همینجور که دستها را گذاشتهام روی صندلی و تکیه کردهام به میز. اگر کلاس نبود آنجا، لابد وزنم را میانداختم روی صندلیهه و پاها را تاب هم میدادم.
کفشها را دوست دارم اصلن، آدمها را میشناسم باهاشان. و نگاه کردن به کفش بچهها، کفش کتانیها، صندلها، کفشعروسکیها (که تو پای بچهها چقدر قشنگ است)، اضافه کن بهش، جورابهای چرکگرفته یا تمیز، ناخنهای یکیدرمیان لاک... خوب است یکجورهایی.
فکر کردم، دست خودم بود، هیچ مهم نبود برایم که حرف بزنند سر کلاس یا نه، درس بخوانند اصلن یا نه، که بعد از کلاس بیایند یکی یکی بپرسند: تیچر ما خوبیم؟ ما حرف میزنیم؟
مهم این است برایم که آن الحان اخموی خجالتی، که از یک ترم بالاتر، دوباره انداختهاندش یک کلاس پایینتر، یا آن شمیم که مادرش گفت دیابت دارد و برای همین است که این همه گوشه میگیرد، وقتی جواب میدهند بهم، وقتی چیزی را درست میگویند، یک وری گود، اکسلنت، یک تنکس ِ خشک و خالی، حالشان را خوب کند. که من ِ نه اینکاره، چرت و پرت بگویم، ادا دربیاورم، که یک کم بخندند.
میدانم، میدانم کوچک و ناچیز است. اما دلم خوش است به همین تک و توک لبخندها. به شوقی که یک دفعه بیاید توی نگاهشان... همین.