تبليغاتX
لحظه - .

وقتی قانون خودت را می‌شکنی، وقتی هوس می‌کنی آهن‌دلی نکنی چندی، وقتی حرف می‌زنی از چیزهایی که خودت، با آن از پیش دانستن لعنتی‌ات، می‌دانی که نباید، وقتی سکوت یادت می‌رود، وقتی مستی از سرت می‌پرد، وقتی یادت می‌رود گاهی، که نه، خیلی وقت‌ها، باید تنهایی به دوش بکشی همه‌ی آن بار ناچیز اما نفس‌گیرت را، وقتی دیوانه می‌شوی باز به وقت عقل، به وقت عقل لعنتی؛ باید پای لرزش هم بنشینی.

پای تمام این حس نفرتی که سرتاپات را می‌گیرد، این که دیگر، خود دیوانه‌ی بی‌فکر ِ اندوه زده ات را، هیچ ِ هیچ نبخشی که هیچ، که اصلن یادت نیاید چرا آن همه اندوه، چرا آن همه ناگزیری.

 

 

 

* موسیقی این بغل:  

To love(+)

By: Zbigniew Preisner

From: Silence, night and dream

 

+  چهارشنبه 1387/05/02 9:53 PM    |