شبیه نام من، با یک "واو" به جای "ذال".
...
انگشتهایش قشنگند، ترد و کشیده، بلند.
فکر کردم به مردی که شیفتهی دستهایش میشود روزی. فکر کردم به چشمهایش که هنوز باز نکرده که ببینمشان. چشمهای روزهای اشک و برق خنده.
و چه خیالهای غریبی.
...
فکر کردم که، یادم باشد یک وقتی بهش بگویم، یک شب گرم تیرماه آمد، وقتی ماه هنوز قرص کامل نشده بود، اما با ابرها و با مهتابش بدجور دلبری میکرد. و بگویم که برگشتنای خانه، به ماه نگاه میکردم و میخواندم: به زلف سرکشت دلبر دلبر، گم شده دلم، به ماه عارضت، دلبر دلبر، حل کن مشکلم... و خیال روزهایی که برای زلفهای تیرهاش همین را بخوانم.
...
و فکر کردم که کاش مال من هم باشد. یک کوچولو حتی. یک جور غریبی میترسم. از نداشتن این یکی دوستداشتنیام هم. از این که هیچ دوستم نداشته باشد. یا باز بیفتم توی همان دور تسلسل زخم زدن به آنکه دوست داری، زخم برداشتن از آنکه نفست میرود برایش.
...
گفت کاش شبیه تو باشد. گفتم کاش از من جز آهنگ نامش، هیچ چیز نداشته باشد. دلم میخواهد عاشق و شجاع و زیبا و قوی باشد. و ای وای از این همه آرزو.
..
بعضی کلمهها، آدم را غصه میدهند که چرا خودش اول از همه نگفتهشان. مثل این "گوشهی دلم" که اسد، توی فیلم پری گفت به آن بچهههی توی مغازه.
...
منتظرم که از آن اتاق شیشهای بیرون بیاید، دستش را بگیرم توی دستم و بهش بگویم، سلام... گوشهی دلم.