
یک شبهایی، وقتی فرداش، شنبه است یا چه میدانم، یکشنبه یا هرشنبهای دیگر، و هیچ نقطهی روشنی ندارد، وقتی هفته و هفتههای پیش رو، هیچ نقطهی روشنی ندارند، وقتی این همه ترسانم باز، این همه به آرامش نرسیده، وقتی این همه میبینم که گیر کردهام جایی که نباید و با حالی که نباید، وقتی این همه اصلن باید و نباید، وقتی فکر میکنم مرغ زیرک نیستم لابد، که این همه به دام میافتم و این همه تحمل نه... تو بیا و امید من باش.
بیا و بهانهی من باش. دلیل من باش. شادی من باش. اندوه من باش.
بیا و بیا و بیا، با من باش.
*عکس از اینجاست.