
خانومه گفت "پنجره رو بکش بالا"، یا همچین چیزی، داشتم موسیقی گوش میکردم طبق معمول و آدمها بیصدا بودند، مگر اینکه مثل رانندههه صداشان بلندتر از بقیه باشد.
هوا ابر داشت، ابر نازک. قبلترش که چشمم افتادهبود به کوهها، یک دفعه هوس کرده بودم چیزی را، یا شاید هم دلم لرزیدهبود از آن حجم مهآلودی که بالای کوه دیده بودم، یک لحظه همهاش، یک اتفاق غریبی افتاد و بعد هم لابهلای حرفها و حرفها گم شد. شبیه اینکه بخواهی همانجا باشی، روی بلندترین نقطهی کوه، میان همهی آن غربت و همهی آن تنهایی. و نه تنهایی شاید هم، که یگانهگی، که بدانی تویی و این نترساندت، یا دست کم اگر ترسی هست، تلخ نباشد.
لکههای تک و توک باران را که دیدم، شیشه را کشیدم پایین، تا ته، و باد بود، و اولین و تنها قطره که افتاد روی صورتم، فکر کردم که چه اولینهای چرکآلودی که چون اولیناند دوستشان داریم و همهی ناپاکیزهگیشان را، ناتمامیشان را، به همان نخستین بودن و تازه بودن، میبخشیم.
آسمان سرخ بود، و ماشینه گیر کرده بود میان یک عالمه ماشینهای دیگر، توی کوچهپسکوچههای فرمانیه (یا یکی از ایههای نزدیک تجریش، چه میدانم...) و نگاهم به خانهها و برجهای نادوستداشتنی بود و نبود. به نور چراغها نگاه میکردم روی پیچکها و باز، یاد آن یگانهگی افتادم، که آدمها با آنها که دوستشان میدارند، میخواهند از یاد ببرندش. یاد تجربهی این "فقط" افتادم که انگار اولین بار بود و نبود. یاد این شوری که دلم میزد و نمیدانم از کجا... این موسیقی عزیز*را گوش میکردم، و مست صدای صاف خانومه بودم و همهی رازآلودی آن کلمات ناآشنا، که انگار برای من بود و برای من بود، "فقط".
نمیدانم چقدر بعد، خانومه گفت "پنجره رو بکش بالا"، یا همچین چیزی، طوفان شدهبود و دیگر ابری و بارانی نبود.
*ممنونم به خاطرش باز، آقای عابر عزیز.
** عکس از اینجاست.