نگاهم به توتسفیدهای خوشبوی رسیده بود، که تپ تپ میافتادند روی زمین و فکر میکردم اصولا روش زندگیام اینجوری است که تا وقتی توتها کالند، پررو آنه میایستم زیر درخت و دست دراز میکنم میان توتهای کال و میگردم و میگردم، بلکه یکی رسیده پیدا کنم و بچینم و بخورم و بفهمم که کال بوده هنوز، و وقتی توتها میرسند و صدا میزنند که بیا ما را بچین، از کنارشان سوتزنان بگذرم و، بگذرم.
...
گاهی هم برمیگردم، اما وقتی که دیگر توتی روی شاخهای نیست. دیر.