
فکر میکردم کلی مینویسم. دروغ چرا، حتی کلمهها میآمدند همین جور که خداحافظی کرده از دوست جان، کوچههای یوسفآباد را راه می رفتم. من ِ همیشه آدرس نابلد ِ همیشه گیج و گول، کوچهها و خیابانها را راه میرفتم و میگفتم باید بروی به سمت غرب و شمال و بقیهاش، اینکه کدام کوچه خوشگلتر است و سبزتر، بس است.
...
حالا اما میبینم که تمام حال خوش من، آن شادی آغشته به اندوه ِ محشر عزیز، تمام کلمات آن مکالمهی همیشه آرام و لذتبخش، انگار باید برسد به حرف از آقاههی خطاط و انتخاب شعر که چه بنویسد اگر قرار باشد که تابلویی باشد؛ آن وقت٬ الان که قرار است بنویسم٬ ببینم کلمهای ندارم جز همین کلمات آقای شاعر، که به قول دوستجان آدم را کشته میسازد...
اگر ز کوی تو بویی به من رساند باد
به مژده جان جهان را به باد خواهم داد
نه در برابر چشمی نه غایب از نظری
نه یاد میکنی از من نه میروی از یاد