نباید بنویسم که انگار یکی روزی چند بار میزند توی سرم، که از منگی در بیایم که هی! ببین چه راهی انتخاب کردی! حواست هست؟
نباید بنویسم که با همهی اینها من خیلی خیلی خیرهسرم. که قرار است همچنان توی همان راهه باشم و بمانم.
نباید بنویسم که ته دلم چه میترسم از روزی که "تیزی" واقعیت، "خطری"تر از این بیاید بیخ گلویم و من مجبور شوم که دیگر خیرهسر نباشم. دو دو تا پنج تایی نباشم.
...
نوشته بودم نمیدانم چه باید بنویسم.
نوشت برایم که از آنها که نباید بنویسی شروع کن.
* دستامو گرفتم زیر بارون و بارونه هی بارید و هی بارید و هی بارید.