تبليغاتX
لحظه -

خط‌های سفید و زرد جاده همین‌جور هی کمرنگ و پررنگ می‌شد، می‌رفت زیر ماشین، می‌آمد کنارش، و من فکر می‌کردم که هیچ دوست ندارم برسم.

که جاده را، چقدر بیشتر از رسیدن دوست دارم. که این همه راه فرعی هست، راه‌ها و کوره‌راه‌هایی که از لب جاده، تو را می‌برند تا قریه‌ایی، روستایی، جایی، گرچه چشم‌ات هنوز به خط‌های سفید و زرد باشد، گرچه تن‌ات یک‌عالمه کیلومتر دور شده باشد، "رسیده باشد" حتی.

فکر می‌کردم که اگر سال‌ها پیش بود و من سالکی، ره‌رویی، یا چیزی شبیه این بودم، هیچ‌وقت نمی‌رسیدم به سرمنزلی که باید. کسی اگر پیگیرم می‌شد، شاید سال‌ها بعد، میان مردم ساده‌ی روستایی پیدایم می‌کرد، پشت همان کوه‌ها و تپه‌ها و جنگل‌هایی که میان راه، دلم را برده بودند که راه کج کنم و "برسم".

جور دیگری، جای دیگری.

+  چهارشنبه 1387/01/07 8:50 PM  آذین  |