تبليغاتX
لحظه -

                                                

 

از بهار بیست و پنجم چه داشته‌ام؟

بگذار برایت بگویم، که عصر 29 اسفند، نشستم روی صندلی پاره‌پاره‌ی یک تاکسی عهد بوق، و همین‌طور که نگاهم به دستفروش‌ها و شلوغی‌ها بود، یا وقتی ماشینه سلانه سلانه از خیابان کاج می‌گذشت- که من چه دوست دارم این خیابان را و چه تهران خلوت چند ساعت قبل از عید را هم- و نور سبز جوانه‌ها بود و آفتاب خوب عصر و همین آهنگ مودیلیانی توی گوشم بود، یادم افتاد که چه دلتنگم. یادم افتاد که حافظ روز قبلش به‌م گفته‌بود نباید "اضطراب کنم."

بگذار برایت بگویم٬ که یکی دو ساعت بعدش، وقتی جلوی آن خانه‌ی روبه‌روی شهرکتاب حافظ ایستاده بودم منتظر دوست جان، و باد می‌آمد، و سکوت بود و نبود، و محو پیچک‌ها و جوانه‌های انبوه خانه‌هه بودم و پسربچه‌هه که کاپشن‌اش از روی شانه‌ی چپ آویزان بود و دست‌اش توی دست مادرش، سلانه راه می‌رفت و فکر می‌کرد، و دختره، که توی کوچه تلفن به دست راه می‌رفت و سرخوشی‌اش لابد یعنی که با معشوق‌اش حرف می‌زد، فکر کردم که بهار من همین بود شاید، همین است شاید.

و بس‌ام نیست؟

چرا هست.

 

+  شنبه 1387/01/03 9:0 AM  آذین  |