تنها جان تو و
جان پرندگان پربستهای
که دیماه به ایوان خانه میآیند...
...
مامان ما امروز صبح نونبربری ریخت واسه جوجوهاش به قول خودش. رو پشت بوم البته، نه "ایوان". این توصیهی آقای صالحی رو هم نشنیده بود تا حالا. بای دیفالت از این کارا میکنه.
...
برف که میاد آدم آروم میشه. عالم ِ دنیا آروم میشه یه جورایی اصن. بارشاش بیصداست، سفیده، ترده، و اینا همهاش یعنی آرامش. یه جور پذیرفتن خوب. دیگه انگار مهم نیست که صبحی، دلش نمی اومده این همه خوشگلی رو رها کنه و بچپه زیر سقف و هی "کار مزخرف". یعنی مهم هستا، ولی مهم نیست!
...
این عالم ِ دنیا، تنها یکی از اصطلاحات محشر مانولیتوئه. به توصیه نصف وبلاگستان دارم میخونمش. و باور نمیکنی که یکی از دلخوشیهای برگشتن به خونه این روزا، واسهم خوندن این کتابهست و هی بلند بلند خندیدن. که اگه تو ماشین میشد بخونم و سرم گیج نمی رفت، و اگه میشد و "کارای مزخرفِ" سر کار اجازه میدادن، با خودم میبردم این ور و اون ور کتابه رو. حیف که مال خودم نیست و باید تند تند بخونمش، برسونم دست صاحابش. ولی همینجوری کلا، "علیکم بالمانولیتو".
...
برف که میاد، وقتی که درشته و پر بالش خداست مخصوصا، وایسا کنار پنجره، بالا رو نگاه کن. اگه برات مهم نیست برف بره تو چشم و چالت، و امکاناتشو هم داری، برو زیر برف اصن، سرت رو تا جایی که میشه بالا بگیر. اولش این برفان که دارن میان پایین، اما یه کم بعد، این تویی که داری میری بالا. همزمان گوش دادن به یه موسیقی خوب هم اکیدا توصیه میشه.
...
اون خیابونه بود که یه وقتی ازش نوشته بودم؛ که از کردستان که وارد همت میشی زیر پل همته. که اسمشو نمیدونم و هر بار که از کنارش رد میشم تو دلم میگم آخرش یه روز من سر برزیل از ماشین پیاده میشم میدوئم میرم توش! همون خیابونه، امروز صبح نفسگیر بود با اون درختای خرش...