موسیقی توی گوشت که زیادی بلند باشد، تاکسی اشتباهی سوار میشوی. تاکسی اشتباهی که سوار شده باشی، کله خر هم که باشی، هیچ راهی ندارد که تا ماشینه به جای چپ، پیچید راست، بگی اِ... آقا نیگه دار! که! باااید یک مسیر مختصری را، آنقدر که نگویند دختره خل بود که سوار شد، خلاف مسیرت بروی. بعد پیاده شوی و دیگر رسما بزند به سرت و توی این سرمای عجیب، یک لا کاپشن پرپری و دستکش نیاورده پیادهرویات بگیرد.
بعدش٬ بعد از کلی معطلی، تاکسی گیرت بیاید و بنشینی وسط صندلی عقب. چراغ قرمزها هم که مثل همیشه طولانی، آنقدر که آقاهه ماشین را خاموش کند. بعد کم کم خوابت بگیرد. گرما برود زیر پوستت، گرمای آدمهایی که تنگشان چسبیدهای. سرت را خم کنی بالایی، بگذاری روی صندلی. بیخیال که آقاههی بغلی چپ چپ نگاهت میکند. خوابت گرفته خب. به علاوهی ته مایهی سرگیجهی همیشگی. صدای استارت ماشین که آمد، سرت را بلند کنی، هی... برف است انگار. بنشیند روی شیشه و سرماهه را، گر چه با همکاری موی خیس سر صبحی تبآلودت کرده حالا دیگر، به خاطر همان لکههای سفید روی شیشه ببخشی.