تبليغاتX
لحظه -
                    

باز هم، گنجشکهای ساعت پنج عصر.

...

امروز، از پنجره‌ی ماشین، یک برگ را دیدم که داشت می‌افتاد روی زمین و تا ندیدم که افتاد٬ رویم را برنگرداندم. همان "یاس موقرانه‌ی برگی که بی شتاب بر خاک می نشیند"...

...

کامپیوترت که بی‌هوا فرمت لازم شود، همه‌ی فیوریت‌ها و نخوانده‌ها و ندیده‌هات می‌پرند، و مثل وقتی که می‌رسی خانه و می‌بینی مامان در یک اقدام انقلابی همه‌ی روزنامه‌های نخوانده‌ی "باید بخوانی" اتاق را ریخته دور، سبک می‌شوی.

 خیلی چیزها هست، که من ِ آدم‌ ترجیح می‌دهد ازش بگیرند، تا از دست بدهد.

 تا سبک شود. به قیمت سخت دلتنگی حتی.

...

 تازگی‌ها کشف کرده‌ام که سایه‌ام، سایه‌ی شانه‌هایم در شب، به یاد کلی "نباید بهش فکر کنی" می‌اندازدم.  یاد کلی "فردا" که نمی‌دانم چه‌طور می‌آید، چه‌طور می‌گذرد. یاد آدم‌هایی اندازه‌ی من، با یک زندگی "معقول" و آینده‌‌ی با حساب و کتاب. یاد زندگی معمولی آدم‌ها، و این‌که تا کی، پشت لحظه‌هایم می‌توانم سنگر بگیرم، در مقابل ضربه‌های روابط واقعی، آدم‌های واقعی، حرف‌ها و قضاوت‌های واقعی.

واقعی و نچسب. واقعی و زشت. واقعی و دروغ.

...

یاد برگه که می‌افتم، بی‌اعتنایی و یاس و وقارش...

 

*عکس از اینجا.

+  پنجشنبه 1386/08/24 5:30 PM  آذین  |