تبليغاتX
لحظه -

داشتم برای کلاس زبان عزیز درس می‌خواندم، شش ساعت، به جای آن نزدیک یک ماه هیچی ِ هیچی نخواندن. وقتم کم بود، نرسیده‌بودم تمام کنم، نرسیده بودم مشق‌هاش را بنویسم، و یک عالمه نرسیدم دیگر. بعدش، یک لحظه، بوی عطری حس کردم. همان عطر ترم سرد کلاس زبان بچه‌گی‌ها. همان ترمی که کلاس‌مان توی اتاقی بود که قبلا آشپزخانه بود، هنوز  کاشی به دیوارش بود. با همان معلمه‌ی آرام که بر خلاف معمول کمی چهره‌اش یادم هست. با کنار دستی‌ام که او را هم کمی یادم هست و این از حافظه‌ی اسفناک این‌جوری‌ای‌ام وحشتناک بعید است.

عطر آن کلاس یعنی استرس، یعنی دیکته‌های پر از غلط، یعنی لذت نبردن، ترسیدن.

بعدش دیگه سر هیچ کلاس زبانی توی آن موسسه ی عزیز این حس تکرار نشد.

...

عجیب بود برایم که خاطره‌ای، شباهتش را با امروزم با عطرش به رخم بکشد. نمی‌دانم از کجا بود. از یک ناکجای احساسی یا شاید هم، مثل تصویری که از آن ته‌ته‌های بایگانی ذهن بیرون می‌کشم گاهی، این بار عطری را کشیده‌بودم بیرون، بی آنکه بیرون، بیرون از ذهنم، بر حسب اتفاق حسش کرده باشم. انگار فرآیند به یاد آوردن چپلکی اتفاق افتاده باشد.

شاید هم همه‌اش مالیخولیای درس نخواندن و استرس بود و این یعنی کل این پست، چرت! هاها!  :)

+  سه شنبه 1386/08/22 11:45 PM  آذین  |