خستهام اما، دلم نوشتن میخواهد.
دلم برای دوستان ندیدهای که پیشترها اینجا حضورشان را حس میکردم، و حالا نیستند، تنگ شده.
دلم هجوم کلمهها را میخواهد. شبیه همان پیشترها.
احساس آدمی را دارم، که چیزی را از دست داده. شبیه شمایل کلیشهای که توی سریالهای آبکی نشان میدهند، آدم متوسطی که به بهانهی موفقیت، برای متوسط نبودن، همهی زندگی سادهاش، آدمهاش، همهی بهانههای دم دستیاش را از دست میدهد. آخرش هم هیچ.
حالا خندهداریش، شاید هم گریهداریش، این است که شباهت من با این موقعیت، "موفقیت" نیست، فقط حس از دستدادن است، دور شدن.
حالا اینکه از کجای دل صاحابمردهام میآید این حس لعنتی، خودم هم درست نمیدانم.