تبليغاتX
لحظه -

مامان می‌گوید نمی‌خواهی دست از این کار برداری؟ می‌گویم دست کم تا آخر سال که باید بروم، بعدش دیگر هرجور شده می‌آیم بیرون. و نمی‌گویم بهش که، فکرش هم عصبی‌ام می‌کند، که پارسال همین‌موقع‌ها هم همین حس را داشتم و حالا هم، و این یعنی یک سال درجا زدم. به جاش می‌گویم آره... می‌آیم بیرون، می‌روم سراغ زبان بیشتر، و شاید، دل کندم و رفتم جایی، ده‌کوره‌ای معلم شدم.

توی دلم، حواسم هست که این‌قدرها شجاع نیستم، اما مامان با یک جور آسودگی که ازش سراغ ندارم، می‌گوید آره برو، هر کاری که فکر می‌کنی درسته بکن.  

...

هر کاری که فکر می‌کنم درست است.

کاش شجاعتش را داشتم. داشته باشم.

 

 

* جناب عشق بلند است، همتی حافظ

   که عاشقان ره بی‌همتان به خود ندهند

 

    اینو بهم گفت...

+  جمعه 1386/08/04 7:49 PM  آذین  |