نگاهم میکند و میگوید اینجا همیشه همینطور میماند. میگوید باید با یک دست داد و با دست دیگر گرفت. باید "رند" بود.
من، مثل همیشه، نگاهش نمیکنم. بغض از دوردستها میرسد. خیره به روبهرو، میگویم نه! همیشه نمیماند این جور، نباید بماند. من اگر جرأتش را، اگر توانش را ندارم، نباید بگویم که میماند...
میگویم که این راهش نیست، که تا کجا سازش؟ تا کجا رندی؟
...
و فکر میکنم این خانهی من، این وطن من، چه بد که آدمهای توانایش مثل او فکر میکنند و آنها که مثل او فکر نمیکنند، به ناتوانی منند.
...
وطن.