ماشین که سرعت گرفت، توی اتوبان، وقتی سایهی یکی در میان درختها بود، و باد هم، دستت را بگیر بیرون، گاهی مقابل باد، گاهی مخالفش، باهاش بازی کن، انعکاس نور را روی انگشتره ببین، روی ناخنهای بیرنگ، باد را مشت کن، کف دستت را بگیر سمت آسمان، جواب کنار دستیات را کوتاه کوتاه بده، دستت را که خسته شده بگذار روی لبهی پنجره، چشمهایت را باریک کن، سرت را یکهویی خم کن، یک کمی از پنجره بگیر بیرون، جوری که آسمان یک دفعه بیاید توی چشمهایت، که آفتاب چشمت را بزند، که لبخند بیاید، که لبخند بیاید...