هاها... من باز سر كارم و كاراي روتين تموم شده و... و اين "سر كار" چه معنيهاي گستردهي خفنناكي ميتونه داشته باشه. و چه خوبه كه وقتي به آدم ميگن كجايي، چيكار ميكني، بگه "سر كارم".
اين كه چي ميشه كه آدم اصولا حس سر كاريت بهش دست ميده، خودش كلي قصه داره كه بيخيالش بشيم، خدا رو خوشتر مياد.
الان مهم اينه كه من دارم به خودم جايزه ميدم و يه پست الكي ميذارم و شكسته مينويسم، چون هفتههاي سختي رو گذروندم (كه فكر ميكنم هنوز نگذشته باشن) و ديگه مهم اينه كه امروز "اتفاقي" اینجا رو ديدم و اگه "سر كار" نبودم يه دل سير ميخنديدم و تو دو سه ثانيه خندهمو خفه نميكردم – گرچه همكار محترم و مهربون رو صدا كردم و نشونش دادم، ولي نتونستم براش نطق كنم كه چه حالي كردم از اين بازي كلامي سرخوشانه با شعر حافظ و اينكه اگه آدم اينهمه ريز نگاه كنه، هويجوري چه لحظههاي مفرحي ميشه خلق كرد و البته كه كار سهل و ممتنعييه و خيلي هم الكي پلكي نيست- و ديگه مهم اينه كه اين الهام خانم اسبابكشي كرده یه جای خيلي خوشگلي كه حسوديم شد از بس قشنگه و خلوت و در عين حال پر از حسه و ديگه مهم هم اينه كه تا كمتر از نيمساعت ديگه بايد برم بعد از نزديك دو سال سر يه كلاس بشينم و اينكه ميترسم يهجورايي و...