۲. فکر میکردم که هیچ دوست ندارم اینهایی را که موها را اجق وجق رنگ میکنند. بعد که این خانومه، کیت وینسلت را دیدم، خب، نظرم عوض شد. نه که دیگر موی رنگ آنجوری دوست داشته باشمها... نه. نظرم اینجوری عوض شد که هر چیز بدی، میتواند به قامت اویی که دوستش داری، خوب باشد. و این کلمنتاین با آن موهای گاهی سبز، گاهی نارنجی، گاهی آبیش، با آن حرکتهای انفجاری و دیوانهبازیهای حسرتبرانگیزش بدجوری دل من را برد.
۳. خندهاش اینجاست که این قضیهی شمارهی 2، هی به من ثابت میشود و هی یادم میرود. و باز از سر.
۴. شاید قشنگیش هم توی همین دوباره و چند باره تکرارش باشد، و اینکه هر بار نامکرر است. تازه.
۵. و این آقاههی جیم کری. با آن قیافهی منعطفِ کمی پیر شده. خوراک اینجور نقشهای دربهدر غمگین، با ته مایه کمرنگ طنز. آن از نمایش ترومن، این هم از این یکی.
۶. فیلمه هم خوب بود خب. پرداختنش به جزئیات دوستداشتنی هر رابطه (که دوست داشتن کسی که اهل جزئیات نباشد، برای من یکی که قابل تصور نیست)، به کلمات خاص یک رابطه، بازیهای زمانی محشرش،
نامنتظرهگیش، و آن امید که شد شکل یه کلمه، یک ساحل، و مَرده را از آن صبح غمزدهی ایستگاه قطار، کشاند به جایی که دخترهی دیوانهی اینبار مو آبی، قبلش، کشیده شده بود همانجا...
۷. بعد هم، اینکه همهی زیبایی آن دیدار اول را، قبل از تیتراژ، قبل از اینکه بدانی چی به چی هست و قبل از خبر داشتن از به قول خودشان هیستوری آدمها تجربه میکنی.
۸. نمیدانم وقتی مطمئنم فیلمی را دوست دارم، چرا اینقدر دستدست میکنم که ببینمش. مثل همهی دستدست کردنهام...
۹. Everybody’s gotta learn sometimes.
۱۰. هیچی، که بشود ده تا.