تبليغاتX
لحظه -

این‌جا می‌توانست نباشد. همان‌طور که این چند روز نبود. و هیچ اتفاقی نیفتاد.

...

می‌توانستم نباشم. وقتی به فاصله‌ی چند ثانیه می‌شود محکم خورد به بدنه‌ی یک اتوبوس و بعد رفت زیر خاک.

بعد هم تمام شد.

...

سرم را تکیه داده بودم به شیشه‌ی اتوبوس. داشت غروب می‌شد و دشت‌های عزیز کوهین بود و ابرها که آمده‌بودند از کوه‌ها پایین و باد که هی شکل‌شان را عوض می کرد و دل من، که آن همه غربت و اضطراب.

...

دلم نمی‌خواست برسم. که شب برسد.

...

دیدم تک‌درخت‌ها هستند، آن دشت‌های عزیز ِ همیشه‌گی هستند. باد هست، پرنده‌ هست. ابر هست.

و من می‌توانم نباشم.

و مرگ می‌تواند روی همه چیز خط بکشد. مرگ می‌تواند همه چیز را بی‌معنا کند.

همه چیز را.

+  یکشنبه 1386/04/31 4:25 PM  آذین  |