اینجا میتوانست نباشد. همانطور که این چند روز نبود. و هیچ اتفاقی نیفتاد.
...
میتوانستم نباشم. وقتی به فاصلهی چند ثانیه میشود محکم خورد به بدنهی یک اتوبوس و بعد رفت زیر خاک.
بعد هم تمام شد.
...
سرم را تکیه داده بودم به شیشهی اتوبوس. داشت غروب میشد و دشتهای عزیز کوهین بود و ابرها که آمدهبودند از کوهها پایین و باد که هی شکلشان را عوض می کرد و دل من، که آن همه غربت و اضطراب.
...
دلم نمیخواست برسم. که شب برسد.
...
دیدم تکدرختها هستند، آن دشتهای عزیز ِ همیشهگی هستند. باد هست، پرنده هست. ابر هست.
و من میتوانم نباشم.
و مرگ میتواند روی همه چیز خط بکشد. مرگ میتواند همه چیز را بیمعنا کند.
همه چیز را.