تبليغاتX
لحظه -

 

               

 

می‌توانی بگذاری‌ش به حساب بی‌حرفی، یا کم آوردن یا هر چی. اما خودم را دوره کردم، از جای دیگری که بودم و چند جا، انگار باز مقابل آینه ایستاده‌باشم و از دیدن‌م یکه بخورم، کلمات نگه‌م داشتند. کلمات من نبودند انگار.   

می‌توانی هم بگذاری‌ش به همان حسابی که میمچه می‌گذارد، از دفترچه‌ای، کمی قدیمی.

 

// توی فیلم هامون، حمید دلزده از همه چیز، نشست پشت فرمان پیکان لکنته‌اش که برود شمال پیش علی. می‌دانم می‌گویی قصه همان مضمون تکراری پیر مراد و اینهاست. اما می‌دانی، علی آن فیلم به چشم من پیر مراد نبود. تکه‌ای از گذشته‌بود، تکه‌ای از آسودگی‌ دوری، که دیگر نیست. لحظه‌ای که بالا‌ی آن ساختمان چندین طبقه است و به تو اجازه نمی‌دهند که داشته باشی‌اش.

 

خوب… حداقل حمید هامون مقصدی داشت که وقتی برید از همه چیز، برایش بشتابد و حالا… برسد یا نرسد.

 

برایم دعا کن دوست جان. دعا کن حالا که اجازه نمی‌دهند از آن ساختمان چند طبقه بروم بالا، دست کم، اگر هست، بیاید و از آب بگیردم.//

 

 

*عکس از اینجا.

 

 

+  دوشنبه 1386/04/11 9:11 PM  آذین  |