هیچ انصاف نیست، که همان روزی که دوستجانی آمده تهران و قرار است ببینمش بعد از مدتها، همان روزی که باید بروم پیش برادر جان، کمکش، همان روزی که باران آمد، همان روزی که دوشنبهست؛ فشار مزخرف بیفتد نمیدانم کجا، کله پا شوم و به هیچ کدام از اینها نرسم.
هیچ انصاف نیست.
* مهستی هم مرد. طرفدارش نبودم آنچنان که، اما بعضی از ترانههایش را دوست داشتم خیلی. مرگش دردناک بود. که یادم انداخت باز، نابرادریها و مرزها و دوریها و دلشکستنها را. دلم سوخت، برای خودمان بیشتر.