تبليغاتX
لحظه -

یک خانه بود توی مسیر راه‌رفتن‌ها، با آجرهای قرمز و کاشی‌کاری بین دیوارها. با یک عالمه پیچک سبز سبز سبز روی دیوارش که مثل دامن پخش می‌شد تا روی زمین. فکر می‌کنم از این مصادره‌ای‌ها بود که حالا تبدیل به اداره‌ای، چیزی‌اش کرده بودند. هرچند، تابلو نداشت.

دوست ندارم اما، باید  برایش از افعال گذشته استفاده کنم. دوشنبه‌ای که همین جور خوش خوشان راه می‌رفتم، دیدم دارند خرابش می‌کنند. اول‌ش با خوش‌خیالی گفتم شاید در حال تعمیرش هستند، اما وقتی چشمم به سقفش افتاد که کامل ریخته بود و آن کاشی‌ها که بی‌رحمانه شکسته بودندشان...

دستم را گذاشته بودم روی دهانم و مات به خانه‌هه نگاه می‌کردم. این را وقتی آن آقاهه رد شد و با تعجب نگاهم کرد، فهمیدم.

 

* چه آدم‌های بی‌طاقتی‌اند مردم اینجا که نمی‌گذارند عمر خاطره‌ها به عمر ده بیست‌ساله‌مان هم قد بدهد.
+  سه شنبه 1386/02/25 11:30 PM  آذین  |