
دمپایی زرده، دمپایی آبیه، دمپایی صورتی پررنگه. جفتشان کردهام کنار دیوار اتاق. لباسهای خانه که رنگشان عوض میشوند، دمپاییها هم به تناسب رنگ به رنگ میشوند.
رنگ روزها؟
شاید.
* توضیح عکس: باران دیوانهی بیجنبه، یک عالمه راه رفتن و حرف زدن. نشستن روی پلههای دم خانههه، که دیوانهگی کمی آرام بگیرد، صدای سگه از پشت در. باز هم راه رفتن. خسته شدن و نشدن. اعتراف.
"آسمون گرومبه"ها، کلاغها با آن صدای مثل قیچیشان، شکلات، دستهای یخ کرده، موهای چسبیده به فرق سر، مقنعهی خیس و سنگین که آخ! چه قدر دلم میخواست نبود... خوب بود. خوب بود امروز.