تبليغاتX
لحظه -
cinemaclassic.free.fr

لحظه‌ها، تند و تند می‌گذرند. می‌خواستم خیلی چیزها بنویسم. که نشد. گاهی مثل شعله‌ای که باد بی‌رمقش کرده، فروکش می‌کنم، تا نزدیکی خاموشی. لحظات بیهودگی، اندوه، بی‌دلیلی وحشتناک. که البته خودش همان جور الکی که آمده، الکی هم خوب می‌شود! حال و روزم به قول برادرجان مثل یک نمودار سینوسی کوسینوسی است، که آدمهای عاقل را به شدت نگران حالت می‌کند، مخصوصا وقتی بلد نباشی همیشه لبخند بزنی.

دلم می‌خواست مفصل بنویسم. از شب عید فطر، همان موقع که اعلام شد مملکت چهار روز روی هواست، نمی‌دانم شبکه چهار روی چه حسابی یک فیلم کوتاه تلویزیونی از ژان کوکتو پخش کرد به اسم صدای انسانی. فکر نمی‌کنم کسی در هیاهوی عید و تعطیلی مثل من آنقدر خل و البته بی انصاف بوده باشد که مصرانه چشم بدوزد به صفحه تلویزیون و پدر و مادر بیچاره را هم مجبور کند که تمام آن یک ساعت، به جای تبریکات عید و گل و سنبلهای درشت این جور مواقع، اثر دردناک جناب کوکتو را تحمل کنند.

اما انصاف بدهید، وقتی اینگرید برگمن نازنین را ببینید که دردمندانه به گوشی تلفن چنگ زده و چروکهای صورتش، بیچاره‌گی دردناکش، استیصال بی‌پرده‌اش را این طور سخاوتمندانه به نمایش گذاشته، کاری جز این می‌کنید؟

در همه لحظات فیلم، برگمن را می‌بینیم که در یک خانه خالی، با سگی که از آن می‌ترسد، گوشی تلفن در دست، در تصور این که معشوق آن طرف خط تلفن، به زودی تماسش را قطع می‌کند و آخرین روزنه ارتباط بسته می‌شود، وحشتزده تقلا می‌کند.

تمام طول فیلم منتظر بودم سرپا بایستد، محکم، به دروغ بگوید که دیگر به او نیازی ندارد، به او که ترکش کرده و با دیگری رفته. اما او به خود می‌پیچید. دروغ می‌گفت. جلب ترحم می‌کرد و وقتی تماس به هر دلیلی قطع می‌شد مثل دیوانه‌ها راه می‌رفت: خدایا یه کاری کن دوباره زنگ بزنه...

مثل برق گرفته‌ها نگاه می‌کردم. به پایان یک love affair.  ساده‌اش البته این بود. جدی‌تر اگر نگاه می‌کردی، آن دنیای خاکستری و محدود و درهم ریخته اتاقها، غذاهای نیم‌خورده، آن تلفن سیاه و زنگ گوشخراشش، و همه آنچه از عشق مانده بود...

و صدای مردی بی‌حوصله اما مسئول که از دورها می‌آمد. از توی یک سیم.

 

تقلایش را دوست داشتم. تقلای زنی که دوست دارد و در دوست داشتنش، آنقدر جرات دارد که نترسد، که مغرور نباشد، که به هر روزنه‌ی امیدی چنگ بزند، که تنهایی‌اش را تنهایی تحمل نکند. زنی که می‌شکند و باز، از منزلت عشق شاید، بزرگ است، نمی ‌شکند.

 

برای من که عادت دارم به پنهان کردن نیاز و شکستن، تماشای این فیلم، بهت آور و لذت بخش بود.

 

 

 

 

+  چهارشنبه 1385/08/03 7:23 PM  آذین  |