این خانومه با آن بغض بیقرارش، جرزنی کرده، خودش دو تا دانه آرزو بیشتر نکرده، بعد توپ را هل داده طرف من و گفته آرزو کنم.
من هوار تا آرزو دارم. آرزوهای کوچولو کوچولو، شاید هم بزرگ. ریختمشان توی یک گنجه، درش را هم چفت بستهام. هر از گاهی لای درش را باز میکنم، یکی دیگر میچپانم تویش، و دوباره سفت میبندم.
آن آقا غوله که میآید آرزوها را برآورده کند، به گمانم تا حالا دستش هم به در گنجههه نخورده. شاهدش هم اینکه تاریخ خیلی آرزوها منقضی شده، بیات شدهاند خیلیهاشان.
شاید هم هربار که دست کشیدهام روی چراغ جادو، مثل الان انقدر فک زدهام که حوصلهاش سر رفته و، رفته.
1- لحظهای باشد که از این که هستم خجالت نکشم. از این همیشه دور بودن از اویی که باید بودم و نیستم.
2- تعداد لحظههایی که از غمگین کردن دیگری عذاب میکشم، و لحظههایی که نمیفهمم چه گندی زدهام و مثل بز راهم را میگیرم و میروم، هی کم و کمتر شود.
3- با آدمهای نزدیکم مهربانتر باشم و آسانگیرتر.
4- لحظهای باشد که دنیا شبیه ایمجین جان لنون شود یا با یک درجه تخفیف٬ ورژن وطنی سیاوش قمیشی. که دین، قدرت، نژاد، پول... هیچ چیزی زورش به انسان بودن نرسد. که هچ مرزی نباشد. هیچ مرزبانی، هیچ کس که دلش را این ور مرزی جا بگذارد و برود آن ور مرز. که این روزها، همهی این سالها و روزها، هر چه هم زمین گسترده بوده، آسمان همچنان تنگ است.
5- لحظهی مرگم، نترسم. آرام باشم. و شاد.
خانم دکتر ارغوان، آقای شانای، آقای خواب بزرگ (وقتی برگشتید البته)، خانم آرزوی رقصنده روی مین، خانم مانامهر؛ زود آرزو کنید لطفاً!
* و از آنجا که من هم جر زنی ام می آید، تیتا جان٬ آقای الد فشن و آقای او.جی هم بازی.